تبليغاتX
سوال
 
ستاره های اندیشه و خورشید یقین
 

خرسندی از آنچه که داشته ایم و افسوس از آنچه هِشتیم و ترس و امید به آن که شاید به دست آید، همگی در این فوران لحظه های اندیشیدن من را به کرانه های خویش می برند.

ولی...

از نماندن در سختیِ بودن آنچه باید، خسته ام.

از نرزمیدن و نشکستن و نهراسیدن، افتاده و شکسته و هراسان.

 

کجایم؟ هستم یا نیستم؟ بنویسم یا خاموش بمانم؟ انتظار مرگ... یا تکاپوی زندگی؟

انتخاب دشواری است وقتی هیچکدام پیدا و آشنا نیستند.

دل از هوای کوی یار می گوید. می تپد می لرزد و هزار جور بازی دیگر. اندیشه در تعجب از تفاوت هربار هوای سر مدام دلیل می تراشد و باز می شکند.

چقدر برای خود اهمیت و بها داری؟ تا کجا همراهی اش می کنی؟ اصلاً می بینیش، می شنوی، می شناسیش؟... اگر در همراهی و دستگیری خویش هستی پس این نا استواری و بست نشستن و نجنبیدن ها، این آه و حسرت نرفته ها و نکرده ها و ... چرا؟؟؟

و تا کِــی؟

 

آن قدمِ رویایی و آن شدت و جرات تا ته رفتن مسیر را به واقع هم توانی حس کرد و باور نمود؟

این همه سوال و حیرت هم دیگر بس است.

 آنچه فرا می خواند هم درون و هم برون را در این روزگار، حدیث دیرین فریادِ عشقِ یار است.

برملا ساختن این ارزیدن پسندیده ی خداوند بودن را در این بازار پر بها و ناپسند جهان.

هم بر خویش و هم بر هر کس و هر جا و هر طور.

××× 

کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد                 من نیز بر آنم که همه خلق بر آنند

اهل نظر آنند که چشمی به ارادت                       با روی تو دارند و دگر بی بصرانند

هر کس غم دین دارد و هر کس غم دنیا              بعد از غم رویت «غم بیهوده» خورانند

ساقی بده آن کوزه ی خمخانه به درویش             کانها که بمردند گلِ کوزه گرانند

چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست؟            افسوس بر این عمر که به غفلت گذرانند

تا رای کجا داری و پروای که داری                    کز هر طرفت طایفه ای منتظرانند

اینان که به دیدار تو در رقص می آیند                 چون می روی اندر طلبت جامه درانند

زنده باشید به نور حقیقت و حیات

{آخرین مطلبی است که در این وبلاگ می نویسم

از تمام دوستان و زیباگران دنیای اندیشه ها و اینترنت خداحافظی نموده و باید بگویم درس بسیار آموختم}

...شاید وبلاگی دیگر ...

  نوشته شده در  شنبه چهارم شهریور 1385ساعت 13:16  توسط کیوان  | 

مراحل بالاتر اندیشه؛ باور و یقین در واقع معنی بخش و سازنده ی تار و پود زندگی با تمام توان و ضعف های مادی و روحی است.

در ادامه ی شرط های اولیه که در مطلب قبلی خواندید، کسانی پیروزمندانه جاده ی راه یابی به بی نهایت ها و فرازهای توانمندی و لذت را می پیمایند که تابع باوری باشند هم جهت با راستای مطلوب خویش و رستگاری و سربلندی.

هرچه باور و یقین والا و پاکتر باشد به همان میزان این شرط رهنمون شدن به سوی پاکی و زیبایی محقق تر است.

زیباترین باور ها باور ملاقات پروردگار پاک در بهشت باشکوه اوست و لمس جلال و عظمت حقیقی و ارتقا به مرتبه انسان با تمام امکانات و شرایط اعم از صداقت، لذت، خرسندی، فهم و اندیشه، و دیگر خصایص.

خیلی زودتر از آنکه بروم سر اصل مطلب و وصف دیدار جانان، می خواهم وصف این سفر پرحادثه ی از مرگ تا وصال را البته تماماً از زبان برگزیده ی انسان و جنیان، رسول خدا (ص)، تکرار نموده و باور خویش را به مقایسه با شرط مذکور بگذاریم.

سوال های بسیاری باید پاسخ داده شوند. هضم هستی جهان ورای این دنیا و مسایل و امکانات متفاوت آن در منطق و سیستم باور ما چگونه است و چه میزان در راستای انتظار ما از خودمان به عنوان یک انسان و مخلوق ویژه می باشد؟

البته لازمه ی وارد شدن به قلمرو نادیدنی ها به جز آزمون و خطاهای موجود در عرصه های مختلف تجربه ی روح و روان (یوگا و انواع مکاتب کلنجار رفتن با درون)، باور بینا و دانا بودن فرستاده ی خداوند(ص) و سفیر پروردگار عالم غیب و شهود برای موجودات این عوالم است.

جسم مادی ما در این جهان جلوه گر بسیاری توانمندی ها و انواع مسیرهاست. و این روح است که از جسم تاثیر می پذیرد و در نهان ایستاده است.

پایان مهلت بهره گیری مستقیم از این جسم در این جهان با مرگ و ورود به قبر به آغازی برای جلوه گری و غلبه ی روح تبدیل شده و جسم تنها به گرفتن تاثیرات کارهای روح بسنده می کند.

در رستاخیز روح و جسم، اینبار هر دو به اتفاق هم جلوه گر بوده و به درک و لمس انواع مسایل و لذت یا درد ها به طور بی واسطه می پردازند. که البته قدرت و میزان این ادراک مضاعف و بی نهایت شدیدتر و واقعی تر خواهد بود.

فکر می کنید آیات ذکر شده در پست قبلی و شرح آن را با این توضیحات چگونه می شود درک کرد و جایگاه فهم و منطق و نیز باور ما در این میان کجاست؟

  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم تیر 1385ساعت 3:24  توسط کیوان  | 
در آغاز ارتباط مستقیم خداوند با انسان، آفریدگار تن و ذهن های ما اسباب و لوازمی که برای برقرای درست و همیشگی این ارتباط لازم است را متذکر می شود:

  1. باور به نادیدنی ها... " یومنون بالـغیب"
  2. التزام  به ارتباط به روش صحیح "برپایی نماز: یقیمون الصلوه"
  3. درک باقی آفریده ها و پای نهادن در یاری رساندن و قوت بخشیدن به آنها "و مما رزقناهم ینفقون"
  4. ...

فعلاْ تا اینجا را بد نیست نگاهی بیاندازیم. آیا درک و تصور شفافی از باور نادیدنی در اندیشه ما ریشه دارد؟

والاترین و اورژانسی ترین باور در این زمینه باور نمودن وجود خود گوینده و پایه گذار این ارتباط یعنی خداوند مهربان و پاک است.

ولی باور داشتن کسی بدون تصور و فهم مناسبی از وی کار سخت و شاید نادرستی باشد.

خدا کیست؟

در به رسمیت شناختن نزدیکان خود و دیگر اشخاص ویژگی ها و خصوصیات بی شماری از آنان در ذهن ما یادآوری می شود و حتی نوع ارتباط ما نیز معلوم و معین است که دوستانه، معمولی، یا از انواع سطوح ارتباطی دیگر برخوردار هست.

برای تشکیل باور درست از کسی، باید حتماْ صفات و خصوصیات فرد مورد نظر در تمامی جوانب عاطفی، اقتصادی، اجتماعی و... در اندیشه و نظام باور ما گسترده باشد.

پیامبر خدا (صلی الله علیه و سلم) در این زمینه دست به توصیف مفصل و دقیقی از ارتباط ممکن انسان با آفریدگار وی در تمام ابعاد زده و به ویژه باور نکردنی ترین و ممتازترین مرحله ی این ارتباط را نیز تشریح می فرمود... تا بلکه قلبها تمایل بیشتری برای یاد محبوب پیدا کرده و آهنگ مطمئنی از دیدار یار بنوازند.

آری دیدار و رویت باری تعالی و روزهای عزیمت بهشتیان برای ملاقات پروردگار به زیبایی در احادیث پیامبر شکیبا و رئوف اسلام زمزمه شده اند...

در ادامه به یاری خداوند همین بحث را به تفصیل بیان نموده و از شما خوبان دوستدار زیبایی و مهر هم انتظار همراهی دارم.

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم تیر 1385ساعت 1:31  توسط کیوان  | 

مي توان آسان زندگي كرد، مي توان ساعت ها و روزها را ناديده گرفت، مانند يك تماشاچي صحنه هاي پيش چشم و رخدادهاي روزمره را نظاره گر بود و بس. ولي نمي توان كساني را كه به وجود شما به "هستي" شما و به انديشه تان چشم اميد بسته اند، آنان كه نيازمند همراهي شما هستند را ناديده انگاشت. وقتي كه حقيقتِ تلخ واقعيتِ مسائل زندگي را در آيينه ي چشمان آنان مي بينيم و قلعه ي "خود" را به مقصد "ما" ترك مي كنيم.

نسل هاي پي در پي اين اميد را در ديدگان خويش و در دل هايشان ذخيره كرده و چشم از جهان فرو بستند و هنوز اين اميد به آنكه بيايد و زخمِ پيكره ي بشريت را مرهمي نهد در خاطره ي انسان موج مي زند...

من، تو، او... هر كس جرات تركِ بازي سال ها فراموشي انسانيت و فروش آن به هر جزئي ترين لذت فردي را بيابد مي تواند آغازگر "او" بودن باشد و ترس همه از يگانه بودن بريزد.
  نوشته شده در  سه شنبه سی ام خرداد 1385ساعت 1:20  توسط کیوان  | 
آیا ترس از پایان پذیرفتن است که حرف هایمان را گاهی مچاله کرده و به هر سو می اندازد؟

پایان...

و سوالی تا همیشه برای پایانی که هر لحظه آغازگر آن است... لحظه ای که می گذرد و باز نمی گردد.

و برایت می نوازند، ترا، تنهایی یا یگانگی ات با هستی را می ستایند... و می بخشند و نوازش می کنند.

اما همچنان پرسان به درون آسمان چشم دوخته ای.

که گاه از این هجوم فنا و تمام شدن چنان می هراسی که به سکوت، پریشان خاطری و هزیان پناه می بری و در همه چیز شک می کنی.

اما شک نکن همه واقعیت دارد و باید آماده ی سفر شوی... برخیز!

  نوشته شده در  جمعه بیست و ششم خرداد 1385ساعت 2:0  توسط کیوان  | 

انسـان، با تفکر، منطق و توانایی گسستن خویش از قید و بندهای زندگی حیوانی به  تکامل و دیگر امتیازات انسانی نائل شده است، هنوز هم تلاش برای آزادی و اختیار مقصد نهایی اوست.

اما میل به وابستگی و نیاز به حمایت و اتکاء نیز به فراخور حال بشر دیگرگون شده و بسط یافته است که البته نقطه مقابل آزادی و استقلال است.

هرچه وسعت آزادی انسان بیشتر بوده،  دید و داوری و اندیشه هایش مستقل و جدای از محدودیت ها و ضعف های درون ، و نیز وابستگی و اتکایش به دیگران (اعم از انسان یا مال و مقام و ....) کمتر باشد، در شناخت حقیقت و درک درست مسائل توانایی واقعی کسب می نماید. و همین نیل به حقیقت هدف زندگی بشر بوده است.

در این تکاپوی درک حقیقت، دین نقش بسیار مهمی ایفا نموده و در آزاد نمودن بشر از قید و بندهای پرستش خانواده، سنگ چوب و دیگران و در حمایت و قید و بند خدایان صاحب قدرت و مال نهایت جدیت به خرج داده و اکنون انسانیت در سایه ی این آزادی از قیود توانسته تا حدی راحت تر نفس بکشد.  اما نیاز به حمایت و وابستگی بشر نیز در این برنامه ی خدایی ملحوظ بوده و عشق و محبت و صداقت و نیز با توجه به اینکه این  که این نیاز فطری بوده و محال است از انسان جدا شود، اتکا به خداوند جایگزین وابستگی های محدود و نا پخته ی پیشین معرفی شده.

شاید بتوان دید افرادی به سادگی این نیاز های استقلال و وابستگی درونی به مراتب عالی تر را نادیده گرفته و زحمت این چالش ها را به خود نمی دهند. ولی بدون شک روح و روان این افراد، در صورت سلامت از رنج و تحمل سختی فراوان، ناراحتی های جسمی، عصبی و روحی بسیاری را در دوری از "منِ عالی تر " تجربه می نماید.

اکنون بهتر است با نگاهی دیگرگون به مفهوم شعار دین اسلام یعنی "لا اله الا الله "  این موضوع را بررسی نماییم که اسلام چه مقدار وفادار به این تعالی انسانیت است.

این اصل اساسی دارای دو قسمت می باشد: "لا اله " و "الا الله " که معنی و مفهوم قسمت اول گسستگی از هر چه وابستگی و قید و بند انسان می باشد. و متضمن دعوت و بیان وظیفه ی تلاش برای رهایی و آزادی انسان. و بخش دوم کلمه بیانگر وابستگی و تضمین حمایت بشر از جانب خدای بزرگ و مهربان می باشد. که قابل مقایسه با هیچ وابستگی دیگر نیست.
  نوشته شده در  جمعه پنجم خرداد 1385ساعت 11:9  توسط کیوان  | 

چه زیباست سپیدی این برگ که پذیرای سیاهی اندیشه ها ست.

و چه دیدنی است این که اندیشه واژه ها را برتن می کند و در سیاهی مرکب فرصت ظهور در مکان و زمان می یابد.

آری این خط را باید ارج نهاد که رشته ی دانه های جرقه های سلولهای ذهن را به مهمانی در ماندگاری جسم می خواند.

و خواندنی که از این مهمان های فضای بیرون ذهن در اندیشه ای نو پذیرایی دیگری در تالار ذهن بر پا می نماید تا بار دیگر جرقه هایی در استقبال تک تک واژه ها وادی تاریک این جمجمه را نور افشانی کند!

اقرا باسم ربک الذی خلق ...

بخوان به نام پروردگارت که "آفرید"

تا بیافرینی از هر لحظه ات دنیای دیگری را... تا بمانی در ماندگاری روشن لمس حقیقت!

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:20  توسط کیوان  | 

مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا

سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا

جان بلا دیده منم، گریه ی خندیده منم

 یار پسندیده منم، یار پسندید مرا

کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز

کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا

پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من

آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا

آینه خورشید شود پیش رخ روشن او

تا به نظر خواه و ببین ک آینه تابید مرا

گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک

گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا

نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند

رشک سلیمان نگر و هیبت جمشید مرا

چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او

باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا

پرتو بی کیف منم جان رها کرده تنم

تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 13:12  توسط کیوان  | 
عمر...
         جوانی...
                     تازگی و شور و شوق...
         میانسالی
                       تکرار...خستگی...حس بیهودگی...فراموشی!!!
ولی باعشق...
                       تازگی... جوانی...همیشگی... و شور و اشتیاق...

  نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385ساعت 1:47  توسط کیوان  | 

Our Big question is the matter of investigating and living through the path of moments. It has remained to figure out the brightness of the Day of truth and the highness of the OUR beloved ISLAM!

آنسوی تیرگی رنگهای نگاه های خیره به شب

و در پیوستگی با آشنایی خوشرنگ عشق

در این آفتابی ترین روزهای بهار

همچنان می خواهمت!

  نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 13:49  توسط کیوان  | 

کشف حقیقت آسان تر است از قرار دادن آن در مکان صحیح خویش... "سوسور"

کاش راضی به کم تر از "انسان"  بودن نباشیم. و برترین جایگاه هستی را در مسیر (+) درست آن هدایت نموده و از این همه اختلال و طوفان و سیلاب ها و زلزله ها دور نماییم.

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 6:21  توسط کیوان  | 

روزی رسول خدا صلی الله علیه و سلم به خانه ی یکی از اصحاب تشریف بردند و بعد از دیدار با اهل آن خانه بچه ی خردسال آنان را مورد مهر و محبت قرار دادند و با او بازی نمود، در این بین بچه ی خردسال این خانه مانند بیشتر کودکان شیفته ی آن حضرت شد...

مدتی بعد صدای اذان بلال از مسجد رسول خدا (ص) به گوش رسید و مردم با اشتیاق روانه ی مسجد شدند و در صف ایستاده منتظر حضور پیشنماز خویش، پیامبر(ص)...

ولی هنگامی که پیامبر (ص) می خواست آن منزل را ترک کند بچه ی خردسال گریه می کرد...

پس پیامبر رحمت (ص) بچه را در آغوش گرفت و راهی مسجد شد. صف نماز گزاران شکافته شد و ایشان در محراب دستور اقامه را دادند. بلال قامت را ادا نمود و ... الله اکبر... جماعت آغاز شد.

کودک هنوز در آغوش فرستاده ی خدا آرام گرفته بود. وقتی آن حضرت (ص)به رکوع یا سجده می رفت بچه را به زمین می گذاشت و هنگام برخاستن دوباره او را بغل نموده و ادای فرض در برابر خداوند صاحب عزت می نمود.

اين گوشه اي از كردار اسوه ي انسان هاي اين كره ي خاكي است.

تولد مایه ی مباهات جنس بشر در تاریخ گیتی را به شما تبریک می گویم.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم فروردین 1385ساعت 1:15  توسط کیوان  | 
بَه...

    بَهـ...

             بهـــار

جوششی در چشمه ی اندیشیدنم! |

  نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 1:4  توسط کیوان  | 
خوشبختی یعنی پر از لبخند بودن.
خوشبختی همان آسمان آفتابی است که پس از کوچ ابرها، زلال و پاک نمودار می شود.
خداوند چنین میفرماید: جــاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ. إنَّ الباطِلَ کانَ زَهوقا. حق و راستی آمد و باطل و نا راستی محو شد. آری که نا راستی و پلیدی محو شدنی است.
در این آیه اشاره به آمدنِ حق نموده است که مانند یک موجود و هستی با آن برخورد شده است و به آن فعلِ آمدن نسبت داده شده است در مقابل می فرماید: و باطل ناپدید شد. در اینجا بحث رفتن نبوده و آن هستی و موجودیت برای باطل و ضعف تصور نشده است.
پس می توان از دید خالق هستی راستی و حق را موجود اما باطل را یک سایه و شبح دانست که از نبود حقیقت و راستی تصور می گردد. یعنی هر جا حقیقتی فراموش و گم شود، باطل و خطایی به جایش متصور می شود.
همانگونه که با خاموش کردن چراغ یک اتاق به تاریکی و از روشن نمودن آن چراغ نور و فوتون های آن با هستی خویش تاریکی نیستی خویش را محو می سازند.
پس در جستجوی حقیقت و خوشبختی هرگز نا امید از وجود آن در گستره ی زندگی تان نبوده و فریب سایه ی تاریک لحظات ندیدن خوشبختی های تان را نخورید.

توانایی و اقتدار در ذات شماست و کافی است فرصت  و مجال لازم به آن داده شود تا ببینید که چگونه سستی ها و کاستی ها رنگ می بازند.

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 8:6  توسط کیوان  | 

به نام آرام جان

اگر عمر جهان در همین ثانیه ای که نالان دور می شود خلاصه شود، و حضور ما در آن لحضه، حضور حقیقی خودمان و تمامیت افکار و پندارمان بوده باشد، چرا نگوییم که ما برای همیشه زیسته ایم؟

و از این خیزش و هجوم زندگی کردن در اکنون(و نه تنها زنده ماندن) است که ابدیتی وسیع فراهم می آوریم.چه، در تیزترین اوج آسمانها و یا پرت ترین کنج دره ها،......امتداد ماندن ما و چشیدن و حس نمودنمان اتفاق می افتد.

و آنچه التماس گفتن آن را از این واژه ها دارم:

هستی دادن به برترین و والاترین مرتبه های خویشتن است. در حالی که باور داریم و می گذریم از ضعف و کاستی هایمان، و با ایمان به اینکه همین دو روی سکه و تعادل خیر و شر است که انسان را انتخابگر و اندیشه ورز داشته است.

یگانگی و یکی ماندن با روح انسانیت در کل داستان هستی؛ از لحضه ی چشم گشودن آدم ( علیه السلام) و آنگاه که سلول به سلول نوه ونتیجه از او بریده شد... خواهشی در پس زمینه هر بنی آدم است ( برای همان یگانگی وجود ) که باور آن هدیه ای است به این روح نا آرام و پر ستیز و جنگ بشر.

پس هر دو بال پرواز خود را بگسترانیم، اول، باور آن آرامبخش جان و دلها، آنکه می بخشد! دوم، باور خویشتنو اصل و نصب خویش... یعنی عشق به کل انسانیت تا ابد.

و پروازی تا ملکوت...

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 8:10  توسط کیوان  | 

بهــار می آید و من ساکت و بدون تأمل از آن نمی گذرم...
                                                                                      

در دنیای پیوستن و ارتباط، تقلای اتصال فکر و احساس ها را در جدال با گره خوردن امیال، هوس ها و پوسته ها با هم را درک می کنیم.

کاش بیش از این پیوندهای بیرونی و رویه های رنگارنگ، پیچیده تر و آگاهی و شعور از درون و تنوع و خیرگی های آن  از یاد رفته و رنگ نبازد.
اگر قرار است تمدنهایی با هم برخورد نموده و صدای شکستن درونیات و اخلاق و اندیشه های زلال به گوش رسد، این هستی پر جذبه ی درون است که می کوشد و التماس دارد تا یکپارچگی خویش و یکتا بودن را بیابد و به آن بنازد.
و میگردیم و میپیچیم، و میمانیم که چه بر سر این "بنی آدم" آمده است که هر چه عمر است در هراس از حضور و توان دیگران و در آرزوی رحم و انسانیت او طی شده و معلوم نیست کجا را می خواهد که تا ابد ملک خویش نموده و از که انتقام بگیرد و که را بترساند؟
وقتی حرف از حقیقت انسان که همان انسانیت و فهم او از دیگران و پندارِ "یکی و یکسان" بودن آنان است را تکرار میکنی، انگار از موجودی غیر زمینی، که در گرداب اوهام روز و شب گم نشده باشد، سخن می گویی.
و این همه نور و این همه دیده های پر تمنای دیدن و این همه حسرت ننگریستن به روشنی و ... محو در تاریکی! آری انتخاب و برگزیدن زندگی کردن بی آنکه آنرا با قربانی شدن برای بازی هایی چند اشتباه بگیریم دشوار است! تا جائیکه دوست داشتن خود را نیز باور نکرده و به آن نیز به دیده ی تردید بازی خطرناک دیگری می نگرد و آنچه صفحات خواندنی های چشم و گوشش را می آکند جز همان رسم بازی نیست.

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 6:57  توسط کیوان  | 
به نور بیاندیشیم...

ندیدن، هستی را تلف می کند.

تنها نباشیم...

که هستی ما یکی است.

و در ایاک نعبد و ایاک نستعین نماز همه را یاد کنیم.

که از یک انسان آفریده و جدا شده ایم، و اکنون در پی یکی شدن، همصحبت و همراز و همنفس می جوییم...

همدیگر را گم کرده ایم.

رنج یکی نبودن.................

...............سخت است.

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 3:54  توسط کیوان  | 
برای اینکه دوست داشته شویم چکار کنیم؟

نیاز به محبوب و مقبول ماندن در بین انسان ها است که بسیاری از کنش های ما را اگر نگوییم همه را، تحت شعاع دارد.

و جلوه گری ها در این بازار صورت می گیرد...

 لباس ها و  آرایش مد روز، انواع عطر و رنگ و زیورآلات، و همه نوع ویژگی های دیگر برخورد افراد در این دایره "تلاش برای دوست داشته شدن" قابل تعریف است، و بیانگر تلاش برای دوست داشته شدن ما است، اما...

آیا دوست داشتن سخت تر و مهم تر است یا دوست داشته شدن؟

در واقع با رسیدن به عشق واقعی و نفوذ آن در رگ و پوست انسان ها تشعشع این عشق حقیقی همه را به سوی خود جذب نموده و در هر شرایطی برترین شیوه است که فرد را دوست داشتنی می نماید. یعنی راه رسیدن به آرامش ناشی از پذیرفته شدن در این جمع انسان ها، تنها رسیدن به قدرت پذیرایی آنان در قلب می باشد.

ولی عشــق چیست؟

عشق و دوست داشتن حقیقی چیزی جدای دلبستگی ها و وابستگی ها که نشئت گرفته از ضعف و سستی یا برتری جویی و زیاده خواهی است.

و هرگز محبتی که تنها به یک فرد یا گروه خاص تعلق یابد عشق واقعی نیست. بلکه توانایی عاشق کل شدن و همه را از جان و دل و مانند خویش محبوب داشتن شرط عاشق شدن است.

همه موجودات، همه انسان ها ... قلبی پر از آرزوی پیروزی و شادی برای همه.

همه را آنگونه که خودت را دوست داری دوست داشته باش... به خود عشق بورز آنگاه این توان خدایی را به همه و همه بگستران.

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست...عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 18:57  توسط کیوان  | 
انســان برای لذت بردن از عمق لحظه های در اختیار خود مجبور است حواس و گیرنده های خویش را شفاف و حساس نگه دارد. گرچه آنچه ما درک و فهم می کنیم از دایره ی پنج حس لامسه، بینایی، شنوایی، بویایی و چشایی بسیار فراتر است. و روح و روان ما نیز درک حالات خوشی و ناخوشی زیادی را تجربه می نمایند.
برای کارآتر شدن این حس ها و گیرنده ها و نفوذ شادی و نشاط در تار و پود این موجود، و کامل و توانمند شدن قوه های درک و فهم او، انسان تر بودن و در این اوج ماندن تنها راه حل است.
آری انسان و نه فرشته یا شیطان!
تعادلی که در خطا کاری و  برگشت پذیری ما، در پاک ماندن اما گاهی آلوده بودن، بزرگی و گاه کودکی ما، و در قوت و ضعف ما هست، نشانگر هستی آگاه و انتخاب گر انسان است.
داستان زیبایی که در کتاب پر کششِ کیمیاگر پائولو کوئلیو نقل شده به وضوح اندیشه ام بسیار کمک می کند؛ به طور خلاصه:
"روزی مردی در جستجوی معرفت به دنبال یک عارف و وارسته در پی مسافرتی طولانی به شهری وارد شده و سراغش را می گیرد و به قصر مجللی راهنمایی میشود. وقتی وارد قصر می شود استاد را در میان شاگردانش مشغول پاسخ به سوالات شان می یابد. از استاد می خواهد به او معرفت و رمز خوشبختی بیاموزد. استاد می گوید اکنون سرم شلوغ است. فعلاً برو و ساعتی در باغ و سالن های پر از زیبایی ها و اشیاء گران قیمت قصر بگرد. و یک قاشق به او می دهد و در آن یک قطره روغن می چکاند. "مراقب باش این قطره روغن هم نریزد!" مرد جوان ناچار به تماشا و سیر قصر پر شکوه و باغ و منظر زیبای آن میپردازد و در نهایت پس از ساعتی که از ملاحظه ی آن همه شگفتی و جلال بر می گردد ، استاد می گوید چه کار کردی؟ و جوان تعریف می کند که چه ساخته ها و مجسمه های باشکوهی را دیده و گلها و درختان نادر و زیبای باغ و بستان را برایش باز می گوید. استاد پاسخ می دهد بسیار خوب ولی از آن قطره روغن چه خبر آنرا حفظ نمودی؟ مرد جوان که تازه یادش می آمد با شرمندگی قاشق خالی را نشان داده و اظهار می کند که اصلاً حواسم به آن نبوده.
استاد پیر دوباره او را می فرستد تا از قسمتهای زیباتر قصر دیدن نموده ولی باز قاشق و قطره روغن را به دست او می دهد تا مراقب آن نیز باشد.
مرد دیگر کاملاً با احتیاط و مراقبت قدم برداشته و حواسش را به قطره روغن عطف کرده و پس از ساعتی که با افتخار بر می گردد و قاشق را نشان می دهد که چگونه قطره روغن هنوز سر جایش است.
استاد می گوید: آیا از آن تابلو ها و آثار نقاشان و معماران گوشه های مختلف دنیا که گرد آورده بودم و بلور و کاشی کاری های بی نظیر من چه دیدی؟ مرد پاسخ می دهد: من متوجه چیزی نشدم چون تمام حواسم به همین قطره روغن بود. استاد معرفت بیان می کند: رمز خوشبختی و معرفت این است که در زیبایی ها بگردی و لذت ببری و شاهکارهای خلقت را بستایی و از آن بهره بگیری ولی آن قطره روغن(انسانیت و تعادل) را هم نریزی. "

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 13:1  توسط کیوان  | 
 

 زندگی همین است. زود است که دریابی چه باید کرد. پیدا کردن شغل و عاشق شدن و ازدواج با او اگر دریافتی که مناسب است.
عجله نکن. از زندگی لذت بردن چیزی است که به آن باید بیاندیشی! انسان بودن و شاد ماندن در طوفان لذت و درد چیزی است که ترا "تو" نگه می دارد.

  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 15:3  توسط کیوان  | 

شب شد دوباره انگار،

                       می پایم از اتاقم

                                      شهر پر از ستاره

                                                   می بینم اینهمه خود

                                                                         در سوی هر ستاره

                                                     آیینه وار

                                                  اما

                                                                     خیس است جام هر یک

                                                                                      از شوق وصل و دیدار

 

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 0:25  توسط کیوان  | 

OUR DEEPEST FEAR

بزرگ ترین هراس مــا

بزرگ ترین هراس ما از این نیست که چیزی کم داریم... بزرگترین هراس ما به خاطر این است که ما بی اندازه نیرومند هستیم.

این نور ما است که ما را به وحشت می اندازد، نه تاریکــــی.

از خود می پرسیم: من که هستم که زیرک، باهوش، با استعداد و شگفت انگیز باشم؟..

ولی در حقیقت، تو که هستی که بخواهی چنان نباشی؟

تو جانشین خدا هستی! نقش کوچک تو درخور این جهان نیست.

شانه خالی کردن و عقب نشستن تو هیچ کمکی به اینکه دیگران در اطرافت نلرزند و احساس تزلزل نکنند، نمی نماید.

به دنیا آمده ایم تا شکوه و جلال خداوند را که در درون ما هست آشکار نماییم.

این شکوه تنها در عده ای از ما وجودندارد، بلکه در همه هست.

هرگاه بگذاریم که نور درون ما بدرخشد،

به دیگران نیز اجازه می دهیم چنان کنند.

زمانی که از ترس خویش رها شدیم؛

حضور ما خود به خود دیگران را از ترس نجات می دهد.

ماریانا ویلیامسون

Success.net.org

 

  نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 3:19  توسط کیوان  | 

حسرت قبل از تصمیم!

حسرت می توانست نعمت بزرگی باشد اگر پیش از تصمیم گرفتن احساس می شد. در صورتیکه می توانستید نیش و درد حسرت را قبل از گرفتن تصمیمی که باعث آن حسرت می شد احساس نمایید، بالاجبار وادار می شدید که تصمیمات بهتری اتخاذ نمایید.

 

دردآورترین حسرت معمولاً در نتیجه ی از دست رفتن  فرصت ها پدید می آید. زودتر حس کردن چنین حسرت هایی باعث می شود از شانس یا فرصتی که دارید بهترین استفاده را ببرید.

با اینحال  در دنیای واقعی، حسرت تنها پس از آنکه برای جلوگیری از آن بسیار دیر شده باشد تجربه می شود.

ولی کاری هست که شما می توانید برای تبدیل حسرت به یک عامل مثبت و نیرومند در زندگیتان انجام دهید.

می توانید ذهن خود را به کار بگیرید تا پیشاپیش حسرت را تصور نماید. در اینصورت، می توانید از درسهای حسرت بدون تحمل درد و رنج وقوع آن بهره بگیرید.

قبل از آنکه دست به کاری بزنید، یا قبل از دست دادن فرصتی، در ذهن تان به آینده مسافرت کنید. انتخابی را پیدا کنید که بدنبالش حسرت نباشد، و آنگاه به انتخاب دست بزنید.

با تصور حسرت در زمانی به اندازه ی کافی پیشتر از وقوع، می توانید از پیش آمدن آنها به طور کامل جلوگیری نمایید. و همین است استراتژی که با آن هرگز دچار حسرت نخواهید شد.

 

                                                              

رالف مارستنRalph Marston 

  نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 0:40  توسط کیوان  | 
و همچنان دارم این دلواپسی را در خویش می جویم که گم نکنم تنها شاه کلید خوشی و سعادت را در این کولاک اندیشه ها.

و از بند هر چه اسیر و خرد می نماید، به بندگی تنها موجودی که استقلال و اختیار می بخشد و روح را وسعت می دهد برسم.

  نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 18:6  توسط کیوان  | 
  نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 17:46  توسط کیوان  | 

به نام خداوند جان آفرین

انسـان، موجودی که به واسطه ی تفکر و منطق و توانایی گسستن خویش از قید و بندهای زندگی حیوانی به رشد و تکامل و دیگر امتیازات انسانی نائل شده است، هنوز هم تلاش برای آزادی و اختیار مقصد نهایی اوست.

میل به وابستگی و نیاز به حمایت و اتکاء نیز به فراخور حال بشر دیگرگون شده و بسط یافته است که البته نقطه مقابل آزادی و استقلال است.

هرچه وسعت آزادی انسان بیشتر بوده،  دید و داوری و اندیشه هایش مستقل و جدای از محدودیت ها و ضعف های درون ، و نیز وابستگی و اتکایش به دیگران (اعم از انسان یا مال و مقام و ....) کمتر باشد، در شناخت حقیقت و درک درست مسائل توانایی واقعی کسب می نماید. و همین نیل به حقیقت هدف زندگی بشر بوده است.

در این تکاپوی درک حقیقت، دین نقش بسیار مهمی ایفا نموده و در آزاد نمودن بشر از قید و بندهای پرستش خانواده، سنگ چوب و دیگران و در حمایت و قید و بند خدایان صاحب قدرت و مال نهایت جدیت به خرج داده و اکنون انسانیت در سایه ی این آزادی از قیود توانسته تا حدی راحت تر نفس بکشد.  اما نیاز به حمایت و وابستگی بشر نیز در این برنامه ی خدایی ملحوظ بوده و عشق و محبت و صداقت و نیز با توجه به اینکه این  که این نیاز فطری بوده و محال است از انسان جدا شود، اتکا به خداوند جایگزین وابستگی های محدود و نا پخته ی پیشین معرفی شده.

البته می توان دید که افراد به راحتی این نیاز های استقلال و وابستگی درونی به مراتب عالی تر را نادیده گرفته و زحمت این چالش ها را به خود نمی دهند. ولی بدون شک روح و روان این افراد، در صورت سلامت از رنج و تحمل سختی فراوان، ناراحتی های جسمی، عصبی و روحی بسیاری را در دوری از "منِ عالی تر " تجربه می نماید.

اکنون بهتر است با نگاهی دیگرگون به مفهوم شعار دین اسلام یعنی "لا اله الا الله "  این موضوع را تحلیل و بررسی نماییم که اسلام چه مقدار وفادار به این تعالی انسانیت است.

این شعار و اصل اساسی دارای دو قسمت می باشد: "لا اله " و "الا الله " که معنی و مفهوم قسمت اول گسستگی از هر چه وابستگی و قید و بند انسان می باشد. و متضمن دعوت و بیان وظیفه ی تلاش برای رهایی و آزادی انسان. و بخش دوم کلمه بیانگر وابستگی و تضمین حمایت بشر از جانب خدای بزرگ و مهربان می باشد. که قابل مقایسه با هیچ وابستگی دیگر نیست.

چشمها را باید شست ....

  نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 16:47  توسط کیوان  | 

ارتباط دین با روانـکاوی و روشنگری:

 

هر فرد علاقمند مسائل روح و روان آدمی با این سوال مواجه است. که از دیدگاههای مختلف می توان به آن نگریست...

پس از مدتها که روح انسان و اخلاق و وجدان در مقابل تجربیات و دگرگونی های مادی و قابل لمس به فراموشی سپرده شده و هدف علم و یادگیری همان ارتباط با وسایل و امکانات در حال ترقی بشر بود، خلاء بزرگی در درونیات و روان انسانها دیده شد. به خوبی نیاز به توجه به موضوعاتی(روح، وجدان، دین و...) که غیر قابل قبول و فهم تلقی می پنداشتند، درک می شد. روانشناسان بزرگی(مانند فروید) تسلط کامل عقل و ذهن را بر رفتار و کارهای انسان مردود دانسته و عواطف و احساسات مخفی و درونی بسیاری را موثر این ماجرا دانستند.

توجه به روان و روح انسان از دیر باز هدف دینداران و مومنان بوده، ولی اینبار کسانی لزوم دیندار بودن برای توجه به روان و روح بشر را مورد سوال قرار داده و آن را موضوعی فراتر از مسائل مذهبی انگاشتند.

حال این رابطه را چگونه شکل دادند و آیا همسویی و یگانگی هدف میان دو حرکت و توجه به سوی روح(دین و روان کاوی) برقرار بوده و یا رقابت و کشمکش؟

هر دو. در واقع روشنگران بر آنند که کار آنها فراتر از مرز دین و مذهب بوده و بر آن احاطه دارد. و دین آنگاه در این رابطه لحاظ می شود که هدف روشنگری که همان کشف حقیقت و عشق و محبت است را دنبال نماید.

دینداران نیز به نوبه ی خود هدف خود را رسیدن به کمال و تعالی بشر معرفی نموده و عشق و محبت را زمزمه ی همیشگی خویش می دانند.

عقیده ی من به عنوان یک دیندار و طالب روشنگری برتری انسانیت و عشق و محبت بر هر فکر و عقیده ای می باشد. و معتقدم در حقیقت این اصل لازمه ی زندگی و زیست انسان ها با روابط انسانی و اخلاق متعالی می باشد. و بی شک هدف آفریدگار نیز از فرو فرستادن دین و احکام همان رسیدن به این اصل است.

مگر پیامبر عشق و محبت، رسول بزرگوار(ص) نفرموده اند که : إنّی بُعِثتُ لِأتمّمَ مَکارمَ الأخلاقِ

بدانید که من برای به کمال رساندن ارزشهای اخلاقی فرستاده شده ام.

ولی در نهایت اساسی ترین مساله در این رابطه ایمان دینداران به وجود حقیقی موجودی به نام "خدا" است، که بسیاری از مسائل حاد که از دید روشنگران معضل دینداری دیده می شود را آشکار می نماید.

و در این نقطه می شود گفت به یک دوراهی و انتخاب می رسیم! و آزاد هستیم که آن هستی را باور کنیم یا خیر.

این که دین نباید خودکامه بوده و بایستی سعادت و خوشبختی نوع بشر را هدف قراردهد نیز با این فرموده قابل توضیح است: "ایمان دارای ۲ بخش است اول ایمان و اعتقاد به خداوند و دوم محبت و عشق به نوع بشر." این عقیده و تفکر اسلام است و نیاز به تامل دارد.

همچنان ادامه دارد...

  نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 7:28  توسط کیوان  | 
سوال از حقیقت انسان یعنی به جستجوی همه ی کائنات رفتن. غوطه در اقیانوس دانش و تجربه ی میلیونها ساله خوردن و تشنه تر از همیشه در انتظار پاسخی روشن ماندن...

حقیقت تنها دلیلی است که در عین ناممکن بودن دسترسی به آن، شیرینی کشف آن را می توان چشید. اما، از انسان و انسانیت و آنچه فراموش کرده ایم از بزرگی و عظمت آن همچنان باید گفت.

 خداوند پاک دقیقترین میزان فهم و برآورد آدمیت را نیز فروفرستاده که همان دین است. معیار هر حرکت و انتخاب در مسیر حق و حقیقت...(قسطاس مستقیم)

به عبارت دیگر، هر چه هست( از جمله، دین) برای جلا و زلالیت این آفریده ی زیباست تا بتواند بهتر ببیند، احساس کند، بچشد، ... و لذت ببرد.                  فتبارک الله احسن الخالقین!

پس دوستی او را التماس می کنم و در آرزوی دیدارش لحظه ها را می شمارم.

  نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 23:57  توسط کیوان  | 

به نام خدا

 

سخن از دین و پایبندی به باورها و پیمان های درونی بود. کسانی گفتند ما را همان علم به بودنش و آرمیدن در باغ خلقتش کافی است.

و بسیاری نیز در پی آنچه باید فهم  و درک شده و سوالهای بی جواب می اندیشند…

همه کس طالب یار است چه هشیار و چه مست…

آنچه مهم است همان ضرر نکردن در این معامله است. حال هر چه بهره مندتر بهتر! هر چه لحظات بیشتری را سودمند بگذرانیم و خود مملو از شیرینی و شهد فهم و حقیقت شویم، دست آخر با دست پر تری داستان این جهانی را به پایان میبریم.

به قول مولانا همچون آن دو گونه نِی که در نیزار همراه و کنار هم شب و روز را  و طعم بودن و باد و آب را می چشند و هر کدام  بهره و سود جداگانه ای می برد؛ یکی پر از هیچ و پوچ... هوا و هوس ... مجاز و دروغ... و دیگری لبریز از پسندیده ترین ماده که همان شیرینی است... آری دو همسایه، دو برادر و دو خواهر ... و هر کدام به دنبال چیزی! هر دو ریشه می دوانند و تمنای آفتاب و اکسیژن دارند و برایش تلاش می نمایند.و تا زمان درو و برداشتن قالب ظاهری، نتیجه معلوم نیست.

شما هم موافق هستید؟

  نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 1:18  توسط کیوان  | 
  نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 23:9  توسط کیوان  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM