من از سرمای رفتن، سقوطِ ترس ماندن،
بلور خیس چشمِ میانِ نور و خفتن،
کلامِ تردِ"امّا..."
"چرا؟"ی ناشنفتن،
چگونه رشوه ای را
برایش واسرایم؟
کیوان. تابستان ۸۴
RSS