تبليغاتX
سوال
 
ستاره های اندیشه و خورشید یقین
 
انســان برای لذت بردن از عمق لحظه های در اختیار خود مجبور است حواس و گیرنده های خویش را شفاف و حساس نگه دارد. گرچه آنچه ما درک و فهم می کنیم از دایره ی پنج حس لامسه، بینایی، شنوایی، بویایی و چشایی بسیار فراتر است. و روح و روان ما نیز درک حالات خوشی و ناخوشی زیادی را تجربه می نمایند.
برای کارآتر شدن این حس ها و گیرنده ها و نفوذ شادی و نشاط در تار و پود این موجود، و کامل و توانمند شدن قوه های درک و فهم او، انسان تر بودن و در این اوج ماندن تنها راه حل است.
آری انسان و نه فرشته یا شیطان!
تعادلی که در خطا کاری و  برگشت پذیری ما، در پاک ماندن اما گاهی آلوده بودن، بزرگی و گاه کودکی ما، و در قوت و ضعف ما هست، نشانگر هستی آگاه و انتخاب گر انسان است.
داستان زیبایی که در کتاب پر کششِ کیمیاگر پائولو کوئلیو نقل شده به وضوح اندیشه ام بسیار کمک می کند؛ به طور خلاصه:
"روزی مردی در جستجوی معرفت به دنبال یک عارف و وارسته در پی مسافرتی طولانی به شهری وارد شده و سراغش را می گیرد و به قصر مجللی راهنمایی میشود. وقتی وارد قصر می شود استاد را در میان شاگردانش مشغول پاسخ به سوالات شان می یابد. از استاد می خواهد به او معرفت و رمز خوشبختی بیاموزد. استاد می گوید اکنون سرم شلوغ است. فعلاً برو و ساعتی در باغ و سالن های پر از زیبایی ها و اشیاء گران قیمت قصر بگرد. و یک قاشق به او می دهد و در آن یک قطره روغن می چکاند. "مراقب باش این قطره روغن هم نریزد!" مرد جوان ناچار به تماشا و سیر قصر پر شکوه و باغ و منظر زیبای آن میپردازد و در نهایت پس از ساعتی که از ملاحظه ی آن همه شگفتی و جلال بر می گردد ، استاد می گوید چه کار کردی؟ و جوان تعریف می کند که چه ساخته ها و مجسمه های باشکوهی را دیده و گلها و درختان نادر و زیبای باغ و بستان را برایش باز می گوید. استاد پاسخ می دهد بسیار خوب ولی از آن قطره روغن چه خبر آنرا حفظ نمودی؟ مرد جوان که تازه یادش می آمد با شرمندگی قاشق خالی را نشان داده و اظهار می کند که اصلاً حواسم به آن نبوده.
استاد پیر دوباره او را می فرستد تا از قسمتهای زیباتر قصر دیدن نموده ولی باز قاشق و قطره روغن را به دست او می دهد تا مراقب آن نیز باشد.
مرد دیگر کاملاً با احتیاط و مراقبت قدم برداشته و حواسش را به قطره روغن عطف کرده و پس از ساعتی که با افتخار بر می گردد و قاشق را نشان می دهد که چگونه قطره روغن هنوز سر جایش است.
استاد می گوید: آیا از آن تابلو ها و آثار نقاشان و معماران گوشه های مختلف دنیا که گرد آورده بودم و بلور و کاشی کاری های بی نظیر من چه دیدی؟ مرد پاسخ می دهد: من متوجه چیزی نشدم چون تمام حواسم به همین قطره روغن بود. استاد معرفت بیان می کند: رمز خوشبختی و معرفت این است که در زیبایی ها بگردی و لذت ببری و شاهکارهای خلقت را بستایی و از آن بهره بگیری ولی آن قطره روغن(انسانیت و تعادل) را هم نریزی. "

 

  نوشته شده در  پنجشنبه بیستم بهمن 1384ساعت 13:1  توسط کیوان  | 
 

 زندگی همین است. زود است که دریابی چه باید کرد. پیدا کردن شغل و عاشق شدن و ازدواج با او اگر دریافتی که مناسب است.
عجله نکن. از زندگی لذت بردن چیزی است که به آن باید بیاندیشی! انسان بودن و شاد ماندن در طوفان لذت و درد چیزی است که ترا "تو" نگه می دارد.

  نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 15:3  توسط کیوان  | 

شب شد دوباره انگار،

                       می پایم از اتاقم

                                      شهر پر از ستاره

                                                   می بینم اینهمه خود

                                                                         در سوی هر ستاره

                                                     آیینه وار

                                                  اما

                                                                     خیس است جام هر یک

                                                                                      از شوق وصل و دیدار

 

  نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 0:25  توسط کیوان  | 

OUR DEEPEST FEAR

بزرگ ترین هراس مــا

بزرگ ترین هراس ما از این نیست که چیزی کم داریم... بزرگترین هراس ما به خاطر این است که ما بی اندازه نیرومند هستیم.

این نور ما است که ما را به وحشت می اندازد، نه تاریکــــی.

از خود می پرسیم: من که هستم که زیرک، باهوش، با استعداد و شگفت انگیز باشم؟..

ولی در حقیقت، تو که هستی که بخواهی چنان نباشی؟

تو جانشین خدا هستی! نقش کوچک تو درخور این جهان نیست.

شانه خالی کردن و عقب نشستن تو هیچ کمکی به اینکه دیگران در اطرافت نلرزند و احساس تزلزل نکنند، نمی نماید.

به دنیا آمده ایم تا شکوه و جلال خداوند را که در درون ما هست آشکار نماییم.

این شکوه تنها در عده ای از ما وجودندارد، بلکه در همه هست.

هرگاه بگذاریم که نور درون ما بدرخشد،

به دیگران نیز اجازه می دهیم چنان کنند.

زمانی که از ترس خویش رها شدیم؛

حضور ما خود به خود دیگران را از ترس نجات می دهد.

ماریانا ویلیامسون

Success.net.org

 

  نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 3:19  توسط کیوان  | 

حسرت قبل از تصمیم!

حسرت می توانست نعمت بزرگی باشد اگر پیش از تصمیم گرفتن احساس می شد. در صورتیکه می توانستید نیش و درد حسرت را قبل از گرفتن تصمیمی که باعث آن حسرت می شد احساس نمایید، بالاجبار وادار می شدید که تصمیمات بهتری اتخاذ نمایید.

 

دردآورترین حسرت معمولاً در نتیجه ی از دست رفتن  فرصت ها پدید می آید. زودتر حس کردن چنین حسرت هایی باعث می شود از شانس یا فرصتی که دارید بهترین استفاده را ببرید.

با اینحال  در دنیای واقعی، حسرت تنها پس از آنکه برای جلوگیری از آن بسیار دیر شده باشد تجربه می شود.

ولی کاری هست که شما می توانید برای تبدیل حسرت به یک عامل مثبت و نیرومند در زندگیتان انجام دهید.

می توانید ذهن خود را به کار بگیرید تا پیشاپیش حسرت را تصور نماید. در اینصورت، می توانید از درسهای حسرت بدون تحمل درد و رنج وقوع آن بهره بگیرید.

قبل از آنکه دست به کاری بزنید، یا قبل از دست دادن فرصتی، در ذهن تان به آینده مسافرت کنید. انتخابی را پیدا کنید که بدنبالش حسرت نباشد، و آنگاه به انتخاب دست بزنید.

با تصور حسرت در زمانی به اندازه ی کافی پیشتر از وقوع، می توانید از پیش آمدن آنها به طور کامل جلوگیری نمایید. و همین است استراتژی که با آن هرگز دچار حسرت نخواهید شد.

 

                                                              

رالف مارستنRalph Marston 

  نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 0:40  توسط کیوان  | 
و همچنان دارم این دلواپسی را در خویش می جویم که گم نکنم تنها شاه کلید خوشی و سعادت را در این کولاک اندیشه ها.

و از بند هر چه اسیر و خرد می نماید، به بندگی تنها موجودی که استقلال و اختیار می بخشد و روح را وسعت می دهد برسم.

  نوشته شده در  دوشنبه سوم بهمن 1384ساعت 18:6  توسط کیوان  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM