تبليغاتX
سوال
 
ستاره های اندیشه و خورشید یقین
 
خوشبختی یعنی پر از لبخند بودن.
خوشبختی همان آسمان آفتابی است که پس از کوچ ابرها، زلال و پاک نمودار می شود.
خداوند چنین میفرماید: جــاءَ الحَقُّ وَ زَهَقَ الباطِلُ. إنَّ الباطِلَ کانَ زَهوقا. حق و راستی آمد و باطل و نا راستی محو شد. آری که نا راستی و پلیدی محو شدنی است.
در این آیه اشاره به آمدنِ حق نموده است که مانند یک موجود و هستی با آن برخورد شده است و به آن فعلِ آمدن نسبت داده شده است در مقابل می فرماید: و باطل ناپدید شد. در اینجا بحث رفتن نبوده و آن هستی و موجودیت برای باطل و ضعف تصور نشده است.
پس می توان از دید خالق هستی راستی و حق را موجود اما باطل را یک سایه و شبح دانست که از نبود حقیقت و راستی تصور می گردد. یعنی هر جا حقیقتی فراموش و گم شود، باطل و خطایی به جایش متصور می شود.
همانگونه که با خاموش کردن چراغ یک اتاق به تاریکی و از روشن نمودن آن چراغ نور و فوتون های آن با هستی خویش تاریکی نیستی خویش را محو می سازند.
پس در جستجوی حقیقت و خوشبختی هرگز نا امید از وجود آن در گستره ی زندگی تان نبوده و فریب سایه ی تاریک لحظات ندیدن خوشبختی های تان را نخورید.

توانایی و اقتدار در ذات شماست و کافی است فرصت  و مجال لازم به آن داده شود تا ببینید که چگونه سستی ها و کاستی ها رنگ می بازند.

  نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1384ساعت 8:6  توسط کیوان  | 

به نام آرام جان

اگر عمر جهان در همین ثانیه ای که نالان دور می شود خلاصه شود، و حضور ما در آن لحضه، حضور حقیقی خودمان و تمامیت افکار و پندارمان بوده باشد، چرا نگوییم که ما برای همیشه زیسته ایم؟

و از این خیزش و هجوم زندگی کردن در اکنون(و نه تنها زنده ماندن) است که ابدیتی وسیع فراهم می آوریم.چه، در تیزترین اوج آسمانها و یا پرت ترین کنج دره ها،......امتداد ماندن ما و چشیدن و حس نمودنمان اتفاق می افتد.

و آنچه التماس گفتن آن را از این واژه ها دارم:

هستی دادن به برترین و والاترین مرتبه های خویشتن است. در حالی که باور داریم و می گذریم از ضعف و کاستی هایمان، و با ایمان به اینکه همین دو روی سکه و تعادل خیر و شر است که انسان را انتخابگر و اندیشه ورز داشته است.

یگانگی و یکی ماندن با روح انسانیت در کل داستان هستی؛ از لحضه ی چشم گشودن آدم ( علیه السلام) و آنگاه که سلول به سلول نوه ونتیجه از او بریده شد... خواهشی در پس زمینه هر بنی آدم است ( برای همان یگانگی وجود ) که باور آن هدیه ای است به این روح نا آرام و پر ستیز و جنگ بشر.

پس هر دو بال پرواز خود را بگسترانیم، اول، باور آن آرامبخش جان و دلها، آنکه می بخشد! دوم، باور خویشتنو اصل و نصب خویش... یعنی عشق به کل انسانیت تا ابد.

و پروازی تا ملکوت...

  نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم اسفند 1384ساعت 8:10  توسط کیوان  | 

بهــار می آید و من ساکت و بدون تأمل از آن نمی گذرم...
                                                                                      

در دنیای پیوستن و ارتباط، تقلای اتصال فکر و احساس ها را در جدال با گره خوردن امیال، هوس ها و پوسته ها با هم را درک می کنیم.

کاش بیش از این پیوندهای بیرونی و رویه های رنگارنگ، پیچیده تر و آگاهی و شعور از درون و تنوع و خیرگی های آن  از یاد رفته و رنگ نبازد.
اگر قرار است تمدنهایی با هم برخورد نموده و صدای شکستن درونیات و اخلاق و اندیشه های زلال به گوش رسد، این هستی پر جذبه ی درون است که می کوشد و التماس دارد تا یکپارچگی خویش و یکتا بودن را بیابد و به آن بنازد.
و میگردیم و میپیچیم، و میمانیم که چه بر سر این "بنی آدم" آمده است که هر چه عمر است در هراس از حضور و توان دیگران و در آرزوی رحم و انسانیت او طی شده و معلوم نیست کجا را می خواهد که تا ابد ملک خویش نموده و از که انتقام بگیرد و که را بترساند؟
وقتی حرف از حقیقت انسان که همان انسانیت و فهم او از دیگران و پندارِ "یکی و یکسان" بودن آنان است را تکرار میکنی، انگار از موجودی غیر زمینی، که در گرداب اوهام روز و شب گم نشده باشد، سخن می گویی.
و این همه نور و این همه دیده های پر تمنای دیدن و این همه حسرت ننگریستن به روشنی و ... محو در تاریکی! آری انتخاب و برگزیدن زندگی کردن بی آنکه آنرا با قربانی شدن برای بازی هایی چند اشتباه بگیریم دشوار است! تا جائیکه دوست داشتن خود را نیز باور نکرده و به آن نیز به دیده ی تردید بازی خطرناک دیگری می نگرد و آنچه صفحات خواندنی های چشم و گوشش را می آکند جز همان رسم بازی نیست.

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 6:57  توسط کیوان  | 
به نور بیاندیشیم...

ندیدن، هستی را تلف می کند.

تنها نباشیم...

که هستی ما یکی است.

و در ایاک نعبد و ایاک نستعین نماز همه را یاد کنیم.

که از یک انسان آفریده و جدا شده ایم، و اکنون در پی یکی شدن، همصحبت و همراز و همنفس می جوییم...

همدیگر را گم کرده ایم.

رنج یکی نبودن.................

...............سخت است.

  نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 3:54  توسط کیوان  | 
برای اینکه دوست داشته شویم چکار کنیم؟

نیاز به محبوب و مقبول ماندن در بین انسان ها است که بسیاری از کنش های ما را اگر نگوییم همه را، تحت شعاع دارد.

و جلوه گری ها در این بازار صورت می گیرد...

 لباس ها و  آرایش مد روز، انواع عطر و رنگ و زیورآلات، و همه نوع ویژگی های دیگر برخورد افراد در این دایره "تلاش برای دوست داشته شدن" قابل تعریف است، و بیانگر تلاش برای دوست داشته شدن ما است، اما...

آیا دوست داشتن سخت تر و مهم تر است یا دوست داشته شدن؟

در واقع با رسیدن به عشق واقعی و نفوذ آن در رگ و پوست انسان ها تشعشع این عشق حقیقی همه را به سوی خود جذب نموده و در هر شرایطی برترین شیوه است که فرد را دوست داشتنی می نماید. یعنی راه رسیدن به آرامش ناشی از پذیرفته شدن در این جمع انسان ها، تنها رسیدن به قدرت پذیرایی آنان در قلب می باشد.

ولی عشــق چیست؟

عشق و دوست داشتن حقیقی چیزی جدای دلبستگی ها و وابستگی ها که نشئت گرفته از ضعف و سستی یا برتری جویی و زیاده خواهی است.

و هرگز محبتی که تنها به یک فرد یا گروه خاص تعلق یابد عشق واقعی نیست. بلکه توانایی عاشق کل شدن و همه را از جان و دل و مانند خویش محبوب داشتن شرط عاشق شدن است.

همه موجودات، همه انسان ها ... قلبی پر از آرزوی پیروزی و شادی برای همه.

همه را آنگونه که خودت را دوست داری دوست داشته باش... به خود عشق بورز آنگاه این توان خدایی را به همه و همه بگستران.

به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست...عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.

 

 

  نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 18:57  توسط کیوان  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM