ستاره های اندیشه و خورشید یقین |
مراحل بالاتر اندیشه؛ باور و یقین در واقع معنی بخش و سازنده ی تار و پود زندگی با تمام توان و ضعف های مادی و روحی است.
در ادامه ی شرط های اولیه که در مطلب قبلی خواندید، کسانی پیروزمندانه جاده ی راه یابی به بی نهایت ها و فرازهای توانمندی و لذت را می پیمایند که تابع باوری باشند هم جهت با راستای مطلوب خویش و رستگاری و سربلندی.
هرچه باور و یقین والا و پاکتر باشد به همان میزان این شرط رهنمون شدن به سوی پاکی و زیبایی محقق تر است.
زیباترین باور ها باور ملاقات پروردگار پاک در بهشت باشکوه اوست و لمس جلال و عظمت حقیقی و ارتقا به مرتبه انسان با تمام امکانات و شرایط اعم از صداقت، لذت، خرسندی، فهم و اندیشه، و دیگر خصایص.
خیلی زودتر از آنکه بروم سر اصل مطلب و وصف دیدار جانان، می خواهم وصف این سفر پرحادثه ی از مرگ تا وصال را البته تماماً از زبان برگزیده ی انسان و جنیان، رسول خدا (ص)، تکرار نموده و باور خویش را به مقایسه با شرط مذکور بگذاریم.
سوال های بسیاری باید پاسخ داده شوند. هضم هستی جهان ورای این دنیا و مسایل و امکانات متفاوت آن در منطق و سیستم باور ما چگونه است و چه میزان در راستای انتظار ما از خودمان به عنوان یک انسان و مخلوق ویژه می باشد؟
البته لازمه ی وارد شدن به قلمرو نادیدنی ها به جز آزمون و خطاهای موجود در عرصه های مختلف تجربه ی روح و روان (یوگا و انواع مکاتب کلنجار رفتن با درون)، باور بینا و دانا بودن فرستاده ی خداوند(ص) و سفیر پروردگار عالم غیب و شهود برای موجودات این عوالم است.
جسم مادی ما در این جهان جلوه گر بسیاری توانمندی ها و انواع مسیرهاست. و این روح است که از جسم تاثیر می پذیرد و در نهان ایستاده است.
پایان مهلت بهره گیری مستقیم از این جسم در این جهان با مرگ و ورود به قبر به آغازی برای جلوه گری و غلبه ی روح تبدیل شده و جسم تنها به گرفتن تاثیرات کارهای روح بسنده می کند.
در رستاخیز روح و جسم، اینبار هر دو به اتفاق هم جلوه گر بوده و به درک و لمس انواع مسایل و لذت یا درد ها به طور بی واسطه می پردازند. که البته قدرت و میزان این ادراک مضاعف و بی نهایت شدیدتر و واقعی تر خواهد بود.
فکر می کنید آیات ذکر شده در پست قبلی و شرح آن را با این توضیحات چگونه می شود درک کرد و جایگاه فهم و منطق و نیز باور ما در این میان کجاست؟
انسـان، با تفکر، منطق و توانایی گسستن خویش از قید و بندهای زندگی حیوانی به تکامل و دیگر امتیازات انسانی نائل شده است، هنوز هم تلاش برای آزادی و اختیار مقصد نهایی اوست.
اما میل به وابستگی و نیاز به حمایت و اتکاء نیز به فراخور حال بشر دیگرگون شده و بسط یافته است که البته نقطه مقابل آزادی و استقلال است.
هرچه وسعت آزادی انسان بیشتر بوده، دید و داوری و اندیشه هایش مستقل و جدای از محدودیت ها و ضعف های درون ، و نیز وابستگی و اتکایش به دیگران (اعم از انسان یا مال و مقام و ....) کمتر باشد، در شناخت حقیقت و درک درست مسائل توانایی واقعی کسب می نماید. و همین نیل به حقیقت هدف زندگی بشر بوده است.
در این تکاپوی درک حقیقت، دین نقش بسیار مهمی ایفا نموده و در آزاد نمودن بشر از قید و بندهای پرستش خانواده، سنگ چوب و دیگران و در حمایت و قید و بند خدایان صاحب قدرت و مال نهایت جدیت به خرج داده و اکنون انسانیت در سایه ی این آزادی از قیود توانسته تا حدی راحت تر نفس بکشد. اما نیاز به حمایت و وابستگی بشر نیز در این برنامه ی خدایی ملحوظ بوده و عشق و محبت و صداقت و نیز با توجه به اینکه این که این نیاز فطری بوده و محال است از انسان جدا شود، اتکا به خداوند جایگزین وابستگی های محدود و نا پخته ی پیشین معرفی شده.
شاید بتوان دید افرادی به سادگی این نیاز های استقلال و وابستگی درونی به مراتب عالی تر را نادیده گرفته و زحمت این چالش ها را به خود نمی دهند. ولی بدون شک روح و روان این افراد، در صورت سلامت از رنج و تحمل سختی فراوان، ناراحتی های جسمی، عصبی و روحی بسیاری را در دوری از "منِ عالی تر " تجربه می نماید.
این اصل اساسی دارای دو قسمت می باشد: "لا اله " و "الا الله " که معنی و مفهوم قسمت اول گسستگی از هر چه وابستگی و قید و بند انسان می باشد. و متضمن دعوت و بیان وظیفه ی تلاش برای رهایی و آزادی انسان. و بخش دوم کلمه بیانگر وابستگی و تضمین حمایت بشر از جانب خدای بزرگ و مهربان می باشد. که قابل مقایسه با هیچ وابستگی دیگر نیست.اکنون بهتر است با نگاهی دیگرگون به مفهوم شعار دین اسلام یعنی "لا اله الا الله " این موضوع را بررسی نماییم که اسلام چه مقدار وفادار به این تعالی انسانیت است.
چه زیباست سپیدی این برگ که پذیرای سیاهی اندیشه ها ست.
و چه دیدنی است این که اندیشه واژه ها را برتن می کند و در سیاهی مرکب فرصت ظهور در مکان و زمان می یابد.
آری این خط را باید ارج نهاد که رشته ی دانه های جرقه های سلولهای ذهن را به مهمانی در ماندگاری جسم می خواند.
و خواندنی که از این مهمان های فضای بیرون ذهن در اندیشه ای نو پذیرایی دیگری در تالار ذهن بر پا می نماید تا بار دیگر جرقه هایی در استقبال تک تک واژه ها وادی تاریک این جمجمه را نور افشانی کند!
اقرا باسم ربک الذی خلق ...
بخوان به نام پروردگارت که "آفرید"
تا بیافرینی از هر لحظه ات دنیای دیگری را... تا بمانی در ماندگاری روشن لمس حقیقت!
Our Big question is the matter of investigating and living through the path of moments. It has remained to figure out the brightness of the Day of truth and the highness of the OUR beloved ISLAM!
آنسوی تیرگی رنگهای نگاه های خیره به شب
و در پیوستگی با آشنایی خوشرنگ عشق
در این آفتابی ترین روزهای بهار
همچنان می خواهمت!
کشف حقیقت آسان تر است از قرار دادن آن در مکان صحیح خویش... "سوسور"
کاش راضی به کم تر از "انسان" بودن نباشیم. و برترین جایگاه هستی را در مسیر (+) درست آن هدایت نموده و از این همه اختلال و طوفان و سیلاب ها و زلزله ها دور نماییم.
روزی رسول خدا صلی الله علیه و سلم به خانه ی یکی از اصحاب تشریف بردند و بعد از دیدار با اهل آن خانه بچه ی خردسال آنان را مورد مهر و محبت قرار دادند و با او بازی نمود، در این بین بچه ی خردسال این خانه مانند بیشتر کودکان شیفته ی آن حضرت شد...
مدتی بعد صدای اذان بلال از مسجد رسول خدا (ص) به گوش رسید و مردم با اشتیاق روانه ی مسجد شدند و در صف ایستاده منتظر حضور پیشنماز خویش، پیامبر(ص)...
ولی هنگامی که پیامبر (ص) می خواست آن منزل را ترک کند بچه ی خردسال گریه می کرد...
پس پیامبر رحمت (ص) بچه را در آغوش گرفت و راهی مسجد شد. صف نماز گزاران شکافته شد و ایشان در محراب دستور اقامه را دادند. بلال قامت را ادا نمود و ... الله اکبر... جماعت آغاز شد.
کودک هنوز در آغوش فرستاده ی خدا آرام گرفته بود. وقتی آن حضرت (ص)به رکوع یا سجده می رفت بچه را به زمین می گذاشت و هنگام برخاستن دوباره او را بغل نموده و ادای فرض در برابر خداوند صاحب عزت می نمود.
اين گوشه اي از كردار اسوه ي انسان هاي اين كره ي خاكي است.
تولد مایه ی مباهات جنس بشر در تاریخ گیتی را به شما تبریک می گویم.

توانایی و اقتدار در ذات شماست و کافی است فرصت و مجال لازم به آن داده شود تا ببینید که چگونه سستی ها و کاستی ها رنگ می بازند.
به نام آرام جان
اگر عمر جهان در همین ثانیه ای که نالان دور می شود خلاصه شود، و حضور ما در آن لحضه، حضور حقیقی خودمان و تمامیت افکار و پندارمان بوده باشد، چرا نگوییم که ما برای همیشه زیسته ایم؟
و از این خیزش و هجوم زندگی کردن در اکنون(و نه تنها زنده ماندن) است که ابدیتی وسیع فراهم می آوریم.چه، در تیزترین اوج آسمانها و یا پرت ترین کنج دره ها،......امتداد ماندن ما و چشیدن و حس نمودنمان اتفاق می افتد.
و آنچه التماس گفتن آن را از این واژه ها دارم:
هستی دادن به برترین و والاترین مرتبه های خویشتن است. در حالی که باور داریم و می گذریم از ضعف و کاستی هایمان، و با ایمان به اینکه همین دو روی سکه و تعادل خیر و شر است که انسان را انتخابگر و اندیشه ورز داشته است.
یگانگی و یکی ماندن با روح انسانیت در کل داستان هستی؛ از لحضه ی چشم گشودن آدم ( علیه السلام) و آنگاه که سلول به سلول نوه ونتیجه از او بریده شد... خواهشی در پس زمینه هر بنی آدم است ( برای همان یگانگی وجود ) که باور آن هدیه ای است به این روح نا آرام و پر ستیز و جنگ بشر.
پس هر دو بال پرواز خود را بگسترانیم، اول، باور آن آرامبخش جان و دلها، آنکه می بخشد! دوم، باور خویشتنو اصل و نصب خویش... یعنی عشق به کل انسانیت تا ابد.
و پروازی تا ملکوت... ![]()
بهــار می آید و من ساکت و بدون تأمل از آن نمی گذرم...
در دنیای پیوستن و ارتباط، تقلای اتصال فکر و احساس ها را در جدال با گره خوردن امیال، هوس ها و پوسته ها با هم را درک می کنیم.
کاش بیش از این پیوندهای بیرونی و رویه های رنگارنگ، پیچیده تر و آگاهی و شعور از درون و تنوع و خیرگی های آن از یاد رفته و رنگ نبازد.
اگر قرار است تمدنهایی با هم برخورد نموده و صدای شکستن درونیات و اخلاق و اندیشه های زلال به گوش رسد، این هستی پر جذبه ی درون است که می کوشد و التماس دارد تا یکپارچگی خویش و یکتا بودن را بیابد و به آن بنازد.
و میگردیم و میپیچیم، و میمانیم که چه بر سر این "بنی آدم" آمده است که هر چه عمر است در هراس از حضور و توان دیگران و در آرزوی رحم و انسانیت او طی شده و معلوم نیست کجا را می خواهد که تا ابد ملک خویش نموده و از که انتقام بگیرد و که را بترساند؟
وقتی حرف از حقیقت انسان که همان انسانیت و فهم او از دیگران و پندارِ "یکی و یکسان" بودن آنان است را تکرار میکنی، انگار از موجودی غیر زمینی، که در گرداب اوهام روز و شب گم نشده باشد، سخن می گویی.
و این همه نور و این همه دیده های پر تمنای دیدن و این همه حسرت ننگریستن به روشنی و ... محو در تاریکی! آری انتخاب و برگزیدن زندگی کردن بی آنکه آنرا با قربانی شدن برای بازی هایی چند اشتباه بگیریم دشوار است! تا جائیکه دوست داشتن خود را نیز باور نکرده و به آن نیز به دیده ی تردید بازی خطرناک دیگری می نگرد و آنچه صفحات خواندنی های چشم و گوشش را می آکند جز همان رسم بازی نیست.
ندیدن، هستی را تلف می کند.
تنها نباشیم...
که هستی ما یکی است.
و در ایاک نعبد و ایاک نستعین نماز همه را یاد کنیم.
که از یک انسان آفریده و جدا شده ایم، و اکنون در پی یکی شدن، همصحبت و همراز و همنفس می جوییم...
همدیگر را گم کرده ایم.
رنج یکی نبودن.................
...............سخت است.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|