ستاره های اندیشه و خورشید یقین |
خرسندی از آنچه که داشته ایم و افسوس از آنچه هِشتیم و ترس و امید به آن که شاید به دست آید، همگی در این فوران لحظه های اندیشیدن من را به کرانه های خویش می برند.
از نماندن در سختیِ بودن آنچه باید، خسته ام.
از نرزمیدن و نشکستن و نهراسیدن، افتاده و شکسته و هراسان.
کجایم؟ هستم یا نیستم؟ بنویسم یا خاموش بمانم؟ انتظار مرگ... یا تکاپوی زندگی؟
انتخاب دشواری است وقتی هیچکدام پیدا و آشنا نیستند.
دل از هوای کوی یار می گوید. می تپد می لرزد و هزار جور بازی دیگر. اندیشه در تعجب از تفاوت هربار هوای سر مدام دلیل می تراشد و باز می شکند.
چقدر برای خود اهمیت و بها داری؟ تا کجا همراهی اش می کنی؟ اصلاً می بینیش، می شنوی، می شناسیش؟... اگر در همراهی و دستگیری خویش هستی پس این نا استواری و بست نشستن و نجنبیدن ها، این آه و حسرت نرفته ها و نکرده ها و ... چرا؟؟؟
و تا کِــی؟
آن قدمِ رویایی و آن شدت و جرات تا ته رفتن مسیر را به واقع هم توانی حس کرد و باور نمود؟
این همه سوال و حیرت هم دیگر بس است.
آنچه فرا می خواند هم درون و هم برون را در این روزگار، حدیث دیرین فریادِ عشقِ یار است.
برملا ساختن این ارزیدن پسندیده ی خداوند بودن را در این بازار پر بها و ناپسند جهان.
هم بر خویش و هم بر هر کس و هر جا و هر طور.
×××
کس نیست که پنهان نظری با تو ندارد من نیز بر آنم که همه خلق بر آنند
اهل نظر آنند که چشمی به ارادت با روی تو دارند و دگر بی بصرانند
هر کس غم دین دارد و هر کس غم دنیا بعد از غم رویت «غم بیهوده» خورانند
ساقی بده آن کوزه ی خمخانه به درویش کانها که بمردند گلِ کوزه گرانند
چشمی که جمال تو ندیدست چه دیدست؟ افسوس بر این عمر که به غفلت گذرانند
تا رای کجا داری و پروای که داری کز هر طرفت طایفه ای منتظرانند
اینان که به دیدار تو در رقص می آیند چون می روی اندر طلبت جامه درانند
زنده باشید به نور حقیقت و حیات
{آخرین مطلبی است که در این وبلاگ می نویسم
از تمام دوستان و زیباگران دنیای اندیشه ها و اینترنت خداحافظی نموده و باید بگویم درس بسیار آموختم}
...شاید وبلاگی دیگر ...
پایان...
و سوالی تا همیشه برای پایانی که هر لحظه آغازگر آن است... لحظه ای که می گذرد و باز نمی گردد.
و برایت می نوازند، ترا، تنهایی یا یگانگی ات با هستی را می ستایند... و می بخشند و نوازش می کنند.
اما همچنان پرسان به درون آسمان چشم دوخته ای.
که گاه از این هجوم فنا و تمام شدن چنان می هراسی که به سکوت، پریشان خاطری و هزیان پناه می بری و در همه چیز شک می کنی.
اما شک نکن همه واقعیت دارد و باید آماده ی سفر شوی... برخیز!
مژده بده! مژده بده! یار پسندید مرا
سایه ی او گشتم و او برد به خورشید مرا
جان بلا دیده منم، گریه ی خندیده منم
یار پسندیده منم، یار پسندید مرا
کعبه منم، قبله منم، سوی من آرید نماز
کان صنم قبله نما خم شد و بوسید مرا
پرتو دیدار خوشش تافته در دیده ی من
آینه در آینه شد دیدمش و دید مرا
آینه خورشید شود پیش رخ روشن او
تا به نظر خواه و ببین ک آینه تابید مرا
گوهر گم بوده نگر تافته بر فرق فلک
گوهری خوب نظر آمد و سنجید مرا
نور چو فواره زند بوسه بر این باره زند
رشک سلیمان نگر و هیبت جمشید مرا
چون سر زلفش نکشم سر ز هوای رخ او
باش که صد صبح دمد زین شب امید مرا
پرتو بی کیف منم جان رها کرده تنم
تا نشوم سایه ی خود باز نبینید مرا
نیاز به محبوب و مقبول ماندن در بین انسان ها است که بسیاری از کنش های ما را اگر نگوییم همه را، تحت شعاع دارد.
و جلوه گری ها در این بازار صورت می گیرد...
لباس ها و آرایش مد روز، انواع عطر و رنگ و زیورآلات، و همه نوع ویژگی های دیگر برخورد افراد در این دایره "تلاش برای دوست داشته شدن" قابل تعریف است، و بیانگر تلاش برای دوست داشته شدن ما است، اما...
آیا دوست داشتن سخت تر و مهم تر است یا دوست داشته شدن؟
در واقع با رسیدن به عشق واقعی و نفوذ آن در رگ و پوست انسان ها تشعشع این عشق حقیقی همه را به سوی خود جذب نموده و در هر شرایطی برترین شیوه است که فرد را دوست داشتنی می نماید. یعنی راه رسیدن به آرامش ناشی از پذیرفته شدن در این جمع انسان ها، تنها رسیدن به قدرت پذیرایی آنان در قلب می باشد.
ولی عشــق چیست؟
عشق و دوست داشتن حقیقی چیزی جدای دلبستگی ها و وابستگی ها که نشئت گرفته از ضعف و سستی یا برتری جویی و زیاده خواهی است.
و هرگز محبتی که تنها به یک فرد یا گروه خاص تعلق یابد عشق واقعی نیست. بلکه توانایی عاشق کل شدن و همه را از جان و دل و مانند خویش محبوب داشتن شرط عاشق شدن است.
همه موجودات، همه انسان ها ... قلبی پر از آرزوی پیروزی و شادی برای همه.
همه را آنگونه که خودت را دوست داری دوست داشته باش... به خود عشق بورز آنگاه این توان خدایی را به همه و همه بگستران.
به جهان خرم از آنم که جهان خرم از اوست...عاشقم بر همه عالم که همه عالم از اوست.
![]()
حسرت قبل از تصمیم!
دردآورترین حسرت معمولاً در نتیجه ی از دست رفتن فرصت ها پدید می آید. زودتر حس کردن چنین حسرت هایی باعث می شود از شانس یا فرصتی که دارید بهترین استفاده را ببرید.
با اینحال در دنیای واقعی، حسرت تنها پس از آنکه برای جلوگیری از آن بسیار دیر شده باشد تجربه می شود.
ولی کاری هست که شما می توانید برای تبدیل حسرت به یک عامل مثبت و نیرومند در زندگیتان انجام دهید.
می توانید ذهن خود را به کار بگیرید تا پیشاپیش حسرت را تصور نماید. در اینصورت، می توانید از درسهای حسرت بدون تحمل درد و رنج وقوع آن بهره بگیرید.
قبل از آنکه دست به کاری بزنید، یا قبل از دست دادن فرصتی، در ذهن تان به آینده مسافرت کنید. انتخابی را پیدا کنید که بدنبالش حسرت نباشد، و آنگاه به انتخاب دست بزنید.
با تصور حسرت در زمانی به اندازه ی کافی پیشتر از وقوع، می توانید از پیش آمدن آنها به طور کامل جلوگیری نمایید. و همین است استراتژی که با آن هرگز دچار حسرت نخواهید شد.

رالف مارستنRalph Marston
و از بند هر چه اسیر و خرد می نماید، به بندگی تنها موجودی که استقلال و اختیار می بخشد و روح را وسعت می دهد برسم.

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|