تبليغاتX
سوال - وحدت Unity
 
ستاره های اندیشه و خورشید یقین
 

بهــار می آید و من ساکت و بدون تأمل از آن نمی گذرم...
                                                                                      

در دنیای پیوستن و ارتباط، تقلای اتصال فکر و احساس ها را در جدال با گره خوردن امیال، هوس ها و پوسته ها با هم را درک می کنیم.

کاش بیش از این پیوندهای بیرونی و رویه های رنگارنگ، پیچیده تر و آگاهی و شعور از درون و تنوع و خیرگی های آن  از یاد رفته و رنگ نبازد.
اگر قرار است تمدنهایی با هم برخورد نموده و صدای شکستن درونیات و اخلاق و اندیشه های زلال به گوش رسد، این هستی پر جذبه ی درون است که می کوشد و التماس دارد تا یکپارچگی خویش و یکتا بودن را بیابد و به آن بنازد.
و میگردیم و میپیچیم، و میمانیم که چه بر سر این "بنی آدم" آمده است که هر چه عمر است در هراس از حضور و توان دیگران و در آرزوی رحم و انسانیت او طی شده و معلوم نیست کجا را می خواهد که تا ابد ملک خویش نموده و از که انتقام بگیرد و که را بترساند؟
وقتی حرف از حقیقت انسان که همان انسانیت و فهم او از دیگران و پندارِ "یکی و یکسان" بودن آنان است را تکرار میکنی، انگار از موجودی غیر زمینی، که در گرداب اوهام روز و شب گم نشده باشد، سخن می گویی.
و این همه نور و این همه دیده های پر تمنای دیدن و این همه حسرت ننگریستن به روشنی و ... محو در تاریکی! آری انتخاب و برگزیدن زندگی کردن بی آنکه آنرا با قربانی شدن برای بازی هایی چند اشتباه بگیریم دشوار است! تا جائیکه دوست داشتن خود را نیز باور نکرده و به آن نیز به دیده ی تردید بازی خطرناک دیگری می نگرد و آنچه صفحات خواندنی های چشم و گوشش را می آکند جز همان رسم بازی نیست.

  نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 6:57  توسط کیوان  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM